تبليغاتX
از جنس تب

از جنس تب

یادداشت های شخصی.سرگرمی. طنز و هر چی میخوای

 

ظلمت شكافت ، زهره را ديدم وبه ستيغ برآمديم

آذرخشي فرود آمد و ما را به ستايش ديد

لرزان ، گريستيم ، خندان ، گريستيم

رگباري فرو كوفت ، از در همدلي بوديم

سياهي رفت ، سر به آبي آسمان سوديم ، در خور آسمان شديم

سايه را به دره رها كرديم ، لبخند را به فراخناي تهي فرو نشانديم

سكوت ما پيوست ، و ما ... ما شديم

 

تنهايي تا دشت طلا دامن كشيد

آفتاب از چهره ما ترسيد

دريافتيم و خنده زديم

هر چه بهم تر ، تنهاتر

از ستيغ جدا شديم

من به خاك برآمدم و بنده شدم ، تو به آسمانها رفتي و خدا شدي

 

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم

افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم

كنار  شن زار ، آفتابي سايه بار ، ما را نواخت ، درنگي كرديم

بر لب رود پهناور رمز ، روياها را سر بريديم

ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم

 

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من

قاصدك خوش خبرم روزهاست كه نامده

و من در پشت پنجره تنهايي تو را مي خوانم و خاطراتت را

خواهم ماند تنها در انتظار تو...

چرا نوشتم در برگ تنهاييم برايت ، نمي دانم...

روزي خواهد آمد مي دانم

گريان نمي مانم ، خندان براي ورودت اي عشق.

 

+ نوشته شده در ساعت 0:17 توسط وحید |

از خانه بدر، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت

 

در جاده، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها مي رفت.

خار آمد، و بيابان، وسراب.

كوه آمد و، مرغي به هوا مي رفت؟

- ني، همزاد گياهي بود، از پيش گياه مي رفت.

شب مي شد و روز

جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

                                                                                  

                                                     سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در ساعت 8:32 توسط وحید |

 

        

نامه اي در جيبم

وگلي در مشتم پنهان است

غصه اي دارم با ني لبکي . . .

سر کوهي گر نيست

        ته چاهي بدهيد

        تا براي دل خود بنوازم . . .

        عشق جايش تنگ است

 

+ نوشته شده در ساعت 10:34 توسط وحید |

 

 

 

خدایا !

    جسم من دشتی است...

    که بذر نیکی در آن می کارم

    و با نام تو آن را آبیاری می کنم

    تا گل عطرآگین وجودت در قلبم بروید.

 

      خدایا!

                 چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بیخبرند

                 فقط می دانم...

                 که معبود این دل خسته هستی

                 و اگر دیده از من برگیری

                 خواهم مرد. 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 15:49 توسط وحید |

   

شاگردی از استادش پرسید: «عشق چیست؟»

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو وپر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در

هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانیبه عقب برگردی تا

خوشه ای بچینی !شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدّت طولانی برگشت،

 استاد پرسید: « چه آوردی؟»و شاگرد با حسرت جواب داد: «هیچ!هر

 چه جلوترمی رفتم، خوشه های پرپشت ترمیدیدم وبه امید پیدا کردن پرپشت ترین

        آنها تا انتهای گندم زار رفتم.»         استاد گفت: «عشق یعنی همین»

شاگرد پرسید: « پس ازدواج چیست؟ »استاد به سخن آمد که به جنگل برو

 وبلندترین وزیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که بازهم

 نمی توانی به عقب برگردی.شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درخت

برگشت.استاد پرسید: « چه شد؟ »او در جواب گفت: « به جنگل رفتم و اولین

 درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلوتر بروم،

باز هم دست خالی برگردم. »        استاد گفت: « ازدواج یعنی همین »

 

+ نوشته شده در ساعت 11:48 توسط وحید |

             

 

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ  هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

 

                      

+ نوشته شده در ساعت 8:29 توسط وحید |

 

دست از سرزنش خود بردار ،

خدا در هر لحظه آماده است که تو را ببخشد.

تو چرا خود را نمی بخشی؟

تو چرا فکر میکنی که دچار کردن خود به شکنجه ها، سختی ها

ومشقات می تواند تو را از احساس گناه و اشتباهی که کرده ای برهاند؟

آیا نمی دانی که شکنجه خود گناه کبیره است؟

آیا می خواهی خون را با خون بشویی؟

همه ما انسانیم و جایز الخطا،

خطا و گناه در خون ماست،

و بخشش در خون خدا؛

از خدا نخواه که تو را ببخشد،

از خدا بخواه که تو را کمک کند که خود را ببخشی.

خود را بببخش؛ و بدین سان خود را شفا بده...

+ نوشته شده در ساعت 19:55 توسط وحید |

اگر سهم من از تمام هستی تو باشی، بس است،

مرا بس است حضور تو، قسم به تمام پاکی ها مرا بس است.

مهربانیت را قادر به پاسخگویی نیستم.

حتی اگر تا ابد پیشانی بر خاک نهم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 16:20 توسط وحید |

پرنده می گفت«چه بویی. چه آفتابی. آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت»

پرنده از لب ایوان

 پرید. مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده ادمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های ابی را

دیوانه وار تجربه میکرد

پرنده. آه فقط یک پرنده بود

+ نوشته شده در ساعت 17:56 توسط وحید |

قفل خوش آمد

JavaScript Codes